صدای زندگی
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
و بقا را در یک لحظه ی نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند.
(( فروغ فرخزاد ))
- - - - - - - - - - - - - - - -
هر کسی هر برداشتی از این شعر داره بگه. من خودم هیچ چیزی به ذهنم نمیرسه. شما چطور؟
عشق تو زیباترین راستی ها،
زندان و آزادی من
(( مهدی اخوان ثالث ))
برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید تو هم ای دل زمن گم شو که آن دلدار می آید
نگویم یار را شادی که از شادی گذشته است او مرا از فرط عشق او ز شادی عار می آید
مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید
برو ای شکر کین نعمت ز حد شکر بیرون است نخواهم صبر گرچه او گهی هم کار می آید
در و دیوار این سینه همی دَرّد ز انبوهی که اندر در نمی گنجد پس از دیوار می آید
( مولانا )
وقتی حضور خود را دریافتم
دیدم تمام جاده ها
از من آغاز میشود
(( محمد رضا شفیعی کدکنی ))
دریا شود آن رود که پیوسته روان است.
(( هوشنگ ابتهاج ))
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده.
در این سکوت حقیقت ما نهفته است.
حقیقت تو و من.
(( مارگوت بیکل ))
که از حادثه ی عشق، تر است.
(( سهراب سپهری ))
زیبایی تو لنگری ست
نگاهت شکستِ ستمگری ست
و چشمانت با من گفتند
که فردا روز دیگری ست
(( احمد شاملو ))
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
خیلی می خوام خودم دست به قلم شم و فرسایش قلم رو روی کاغذ سبب،
ولی فعلا مغزم مشغله های دیگه ای داره.
به نام آفریدگار هستی و مدبر نیستی
سال 1390 گذشت. یک سال به عمر زمین افزوده شد و یک سال هم به سن ما انسانها.
سالی که گذشت برای همگی خاطرات بد و خوب زیادی به جا گذاشت، مخصوصا برای من.
اتفاقات بدی که کمرشکن بود و خوبی ها و زیبایی هایی که منو بدون کران (اقتباس از کتاب حسابان) برای زندگی تشویق می کرد.
سال 1390 تموم شد و در حقیقت اونطوری که من می خواستم تموم نشد. اما الآن نه روزه که سال 1391 شروع شده و اونطوری شروع شده که من می خواستم. تو این سال سعی می کنم از بدی هام کم کنم و به خوبی هام اضافه. همچنین باید کمکمک عقایدم رو تمیز کنم و هدفم رو روشنتر. باید تو این سال کمی بیشتر خودم رو بشناسم. همچنین باید رهاتر بخندم.
پ.ن: 27 اسفند تولدم بود. باشد که تولدم موجب خوشحالی گردد.
پ.ن: همتون رو دوست دارم. حتی شما بازدیدکننده ی عزیز. سال خوش و خرمی براتون آرزومندم. امیدوارم به هرچی آرزو دارید برسید.
... ببخشید.
به نام خدا
پوژمان هستم.
بعد از مدتی کوتاه ولی طاقت فرسا برای من، دوباره بازگشتم.
نمیتونم زیاد بنویسم چون الان ۳ ساعته بست نشستم پشت مانیتور و هرلحظه امکان پرتاب اشیای مختلف نظیر کفش، بشقاب، گلدان، کتاب، صندلی، کنترل تلویزیون، خود تلویزیون، یک دستگاه موبایل و هزاران هزار جایزه ی نقدی دیگ... ببخشید و هزاران هزار شیء دیگر به طرف من و این زبان بسته است. فقط میگم دلم برای همگی شده بود اینقدر میبینید؟ نمیبینید؟ خب از بس کوچیکه که دیده نمیشه.
خب فعلا من برم بعدا میحرفیم. بای
| Design By : Mihantheme |

